- شنبه ۲۶ فروردين ۰۲
- ۲۲:۱۳
مامانم غروب گردالی رو فرستاد بره از سر کوچه نون سنگک و گوجه بخره منم گفتم برای منم پفک بیار ، ده دقیقه بعد از رفتنش برق رفت گوشیش هم نبرده بود ! پشت سرش کلی غرزدم که این بچه نباید هرجا میره گوشیش ببره که اگه برق رفت زنگ بزنه بهمون بریم پایین درو بازکنیم؟؟ اصلا چرا کلید نمیبره من الان پنج طبقه رو برم پایین منتظر آقا وایسم دم در که پشت در نمونه؟!! با حرص و بد خلقی لباس پوشیدم کیف پول و گوشی برداشتم رفتم پایین منتظر وایسادم چند دقیقه بعد سرخوش خان اومد گفت میای بریم از کافی شاپ وسط پارک دوتا تیکه کیک شکلاتی بخریم؟ درلحظه خشمم فروکش کرد و ذوق زده گفتم بریم بریم که داداش گرد خودمی! همین که رفتیم برق اومد خوش حال وار گفتم آخیش برگشتنی با آسانسور میریم بالا . جونم براتون بگه ما رفتیم کیک هارو گرفتیم به به و چه چه گویان برگشتیم . در میانه راه به ناگاه خاموشی دوباره زده شد و مهر خموشی نیز بر دهان ما ! برادر انگشت حیرت از دهان خویش دراورد و در تاریکی فرو کرد در چشم من و گفت کلید بده در را بگشایم برویم ! ناگاه فغان سر داده و گفتم فراموش کردم !
هنگامه به پا کرد و شروع کرد به غرزدن بدان گفتم خاموش ملعون پرخاش نکن این پیر را که مسبب این نابه سامانی خود توی سرخوشی !
- ۱۰۸